بارگذاری...

Pixi.

قالب حرفه ای پیکسی اولین بار در ایران توسط گروه اتوماتیک در سایت راستچین از سایت مرجع خریداری شده و بصورت حرفه ای فارسی سازی شده است.

آدرس:تهران خیابان الوند شمالی نرسیده به بلوار حکیم
تلفن:02188950000
ایمیل: rtl.automatic@gmail.com

گزارش صعود به قله سرکچال

 

به تاريخ ۱۳/۰۳/۸۴

در مسير رفت ابتدا روستای امامه را داريم که از آن قلل مهرچال و پير زن کلوم صعود می شود، سپس به ميگون نو می رسيم که گفته می شود چون رنگ خاک اين منطقه قرمز رنگ است اين اسم را رويش گذاشته اند.

قرار حرکت ساعت ۵:۵۰ جلوی درب رشت بود، وقتی رسيدم خانم عصاره، آقای محقق و آقای فکور آمده بودند. مينی بوس هم آمده بود. منتظر مانديم تا بقيه هم بيايند. در اين بين بچه ها ی گروه کوهنوردی دانشگاه که برنامه صعود به قله دماوند را داشتند يکی يکی از راه رسيدند، که با بچه ها ی ما خوش و بش هم کردند. ساعت ۶:۲۰ به سمت شمشک حرکت کرديم. راهنما که آقای خبازان بود در آنجا به ما ملحق شد. صبحانه را به دستور سرپرست در مينی بوس خورديم. ساعت ۸:۲۰ ، ۱۳ نفر به سمت قله از سپيدستون به حرکت درآمديم. مسير با شيب ملايمی شروع شد که تا ۱ ساعت ادامه داشت و ما را به دشت بزرگی می رساند که روبرويمان تخته سنگهای بزرگ و زيبايی بود. استراحت کوتاهی در اين دشت داشتيم، به فاصله ۲۰ دقيقه از محل استراحتمان گوسفند سرايی ديده می شد. پشت سرمان رودخانه ای بود که حاصل آب شدن برفهای زمستانی بود. هوا خنک و بسيار دلپذير بود. پس از ۵ دقيقه به مسيرمان ادامه داديم، برای رسيدن به پناهگاه لجنی ما تقريبا” به سمت شرق حرکت می کرديم. قبل از پناهگاه بايد تراورسی نيم ساعته انجام می داديم که تقريبا” در يک مسير کفی با حدود ۵ دقيقه شيب ملايم ما را به پناهگاه می رساند. قبل از پناهگاه برف نسبتا” سفتی را در زير پاهايمان احساس کرديم که عده ای رويش سر خوردند از جمله خود من، که در انتها ۲ نفر را هم سرنگون کردم. فکر می کنم اگر زمين فوتبال بود کارت قرمز می گرفتم و از بازی اخراج می شدم. ساعت ۱۱:۳۰ به پناهگاه رسيديم که گنجايش حدود ۱۲ نفر را داشت. ۲ نفر از بچه ها در پناهگاه ماندند و بقيه بعد از استراحتی ۵ دقيقه ای به سمت قله حرکت کرديم. در اينجا باد هم شروع به وزيدن کرد، عده ای بادگير به تن کردند و من هم کلاه و دستکشم را پوشيدم. يک تيم را هم که از قله بر می گشتند ملاقات کرديم. ۴ نفر بودند، گفتند که ۲ صبح از تهران حرکت کرده اند. من از آنها پرسيدم تا قله چقدر راه است، در پاسخ به من سرپرستشان گفت بستگی به آدمش دارد، از ۲ ساعت تا ۵ ساعت. به نظر من که اصلا” اخلاق کو هنوردی نداشت، با اينحال که سن و سالی از او می گذشت با لحن مسخره ای اين جمله ها را می گفت. از پناهگاه با شيب نسبتا” تند تری از قبل به حرکت درآمديم که بعد از نيم ساعت شيب مسير بيشتر شد و پوشيده از برف. چون آفتاب شديدتر شده بود، برف نرم تر بود و راحت کوپيده می شد. در اينجا ۳ نفر از بچه ها برگشتند. ما ۹ نفره به حرکت ادامه داديم. بعد از حدود ۱ ساعت برف کوبی تراورس به شرق داشتيم. در اين تراورس گاهی از روی يخچال و گاهی از روی سنگ ها رد می شديم که ريزشی و خطرناک می نمود. قبل از شروع تراورس قله ای روبرويمان ديده می شد که تابلويی هم رويش نمايان بود. نمی دانم علت نصب اين تابلو نشانگر مسير قله سرکچال بود يا نمايانگر قله ای کوتاهتر. البته ما نرسيده به آن به سمت شرق تراورس کرديم، چون اگر به سمتش می رفتيم برای رسيدن به مسير قله بايد کمی سرازير می شديم. اگر اشتباه نکرده باشم، از روی ۳ يخچال تراورس کرديم. در اينجا سرپرست توضيح می داد که اگر سر خورديد بايد برگرديد و پاهايتان را در برف بکوبيد و با دست و آرنجتان خودتان را روی برف نگهداريد. بعد از رسيدن روی خط الراس، که فکر می کنم ۱۴:۱۵ بود روی مسيری که دو طرفش پرتگاه و سمت شمالش نقاب داشت به حرکت درآمديم. در اينجا برف هم شروع به باريدن کرد. بالاخره بعد از طی کردن ۱ ساعت، ساعت ۱۵:۱۵ روی قله بوديم. در اينجا برف قطع شده بود و قله ای بدون باد و هوای خوبی داشتيم. عکس گرفتيم و چون احتمال خراب شدن هوا بود سريع به سمت پايين حرکت کرديم. در برگشت ۲ کوهنورد روی خط الراس چادر زده بودند که گفتند از کلون بستک می آيند ولی چون خط الراس کلون بستک به سرکچال نقاب داشته و يخ زده بوده، مجبور شده بودند به پايين سرازير و سپس به سمت سرکچال بيايند. از آنها خداحافظی و از روی برفهايی که آمده بوديم شروع به سرخوردن کرديم. مسيری که رويش سر می خورديم شبيه آبشار های شهر بازی بود، يعنی يک جاهايی ديگر مسير پايين را نمی ديدی، به نظر من در اين نوع مسيرها بايد در انتهای هر شيب متوقف شد و مسير بعدی را چک کرد و سپس به سرخوردن ادامه داد. اشتباه من در چک نکردن و ادامه دادن مسير بعد باعث شد که در مسير آخر وقتی نمايان شد سمت چپم دو سنگ بزرگ را ديدم و برای اينکه به آنها برخورد نکنم سعی کردم متوقف شوم و چون برف دور سنگ نرم بود، پای راستم تا ران در برف فرو رفت و گير کرد. از يک طرف تلاش برای بيرون آوردن پايم از برف و از طرف ديگر خطر برخورد کسانی که پشت سرم بودند، ترس برم داشته بود چون اگر حتی يک نفر خيلی آرام هم به من برخورد می کرد، ساق پايم می شکست که در اين تلاش يکی از بچه ها از بالای سرم پريد. واقعا” صحنه هيجان انگيزی بود، به خودم قول دادم ديگر اين اشتباه را تکرار نکنم. بعد از نيم ساعت سرخوردن ساعت ۱۶:۳۰ به پناهگاه رسيديم. تا ۱۷:۱۵ ناهار خورديم و لباسهايمان را که خيس شده بود، عوض کرديم. باد دوباره شروع به وزيدن کرد. يک تيم در پناهگاه بودند که با تفنگ ساچمه ای شان آرامش کوهستان را بر هم می زدند. برای خلاصی از اين وضع سريعا” به سمت پايين حرکت کرديم. در مسير برگشتمان، سمت چپ تخته سنگهاي بزرگ که در نقشه مشخص شده، چشمه ای در دره ديده می شد. بنابراين در بهار و تابستان تنها جايی است که می توان آب آشاميدنی تهيه کرد. ساعت ۱۸:۱۵ جلسه انتقاد و پيشنهاد برگزار شد و ساعت ۱۹:۱۵ در سپيدستون بوديم. در آنجا نماز خوانديم و به سمت تهران حرکت کرديم. ساعت ۲۲ جلوی درب رشت پياده شديم.

 

تهيه و تنظيم : ليلا عزيزی همتی