بارگذاری...

Pixi.

قالب حرفه ای پیکسی اولین بار در ایران توسط گروه اتوماتیک در سایت راستچین از سایت مرجع خریداری شده و بصورت حرفه ای فارسی سازی شده است.

آدرس:تهران خیابان الوند شمالی نرسیده به بلوار حکیم
تلفن:02188950000
ایمیل: rtl.automatic@gmail.com

گزارش برنامه کلکچال

سرپرست: مهدی محقق حضرتی

قرار ساعت ۶:۳۰ صبح روز جمعه ۲/۱۰/۱۳۸۳ مقابل در اصلی پارک جمشیدیه

قرار بود حامد هاشمی ساعت ۶:۱۵ در ضلع شمالی میدان ولیعصر من و علیرضا مسجدیان و برادرش را سوار کند و با هم برویم. همگی سر قرار حاضر بودند. با اندکی تاخیر ساعت ۶:۴۰ رسیدیم و تا ماشین را پارک کنیم ده دقیقه طول کشید. بچه ها قبل از ما آمده بودند: آقایان آرین تبری، محمد علی افشارزاده ( به همراه دوستشان که حتی در جلسه معارفه هم اسمشان را یاد نگرفته بودم )، علی کدخدا قمصری، حسین قاجار، حسین جعفرآبادی و محمد مظاهری. ما ( من و حامد هاشمی و علیرضا و مهدی مسجدیان ) هم به آنها اضافه شدیم. چند دقیقه ای برای سایر افراد صبر کردیم که نیامدند. ساعت ۷:۰۵ راه افتادیم. از جمله افرادی که قرار بود همراه ما باشند آقای مهدی بهرامی و آقای صباح نوبختی بودند که گویا آقای بهرامی به آقای مظاهری اطلاع داده بودند که نخواهند آمد.دو نفر از دوستان به نامهای آقایان سعید میرزایی زاده و مرتضی قاسمی هم مسیر را اشتباه آمده بودند و با حدود نیم ساعت تاخیر وارد پارک شدند که در برج به ما رسیدند. هوا سرد بود و باد ملایمی می وزید. مسیر اکثرا پاکوب و لیز بود. ساعت ۸:۱۰ استراحت ده دقیقه ای داشتیم و جلسه معارفه برگزار شد. از همینجا دوست افشار زاده برگشت. ساعت ۹:۱۵ به برج رسیدیم. بعد حدود بیست دقیقه استراحت و صرف بیسکویت و چای من رفتیم بیرون تا با مرتضی و سعید تماس بگیرم که چرا نرسیدند. بعد حدود یک ربع آنها هم رسیدند. آقای دکتر مظاهری را هم در پناهگاه دیدیم. تقریبا ساعت ۱۰ بود که راه افتادیم. مرتضی وسعید به علت عدم آمادگی کافی برگشتند. من علی را جلو دار و محمد را عقب دار تعیین کردم و گروه را از ضعیف به قوی مرتب کردم. به ترتیب علی قمصری، محمدعلی افشار زاده، آرین تبری، حامد هاشمی، مهدی و علیرضا مسجدیان، خودم و محمد مظاهری. طبق برنامه ریزی من باید با دو استراحت به قله می رسیدیم ( یعنی سه مسیر ۵۰ دقیقه ای ). وقتی حدود پنجاه دقیقه گذشته بود من که تقریبا انتهای صف بودم به علی اعلام کردم که در اولین فرصت استراحت بدهد ولی گویا علی نشنید. ما به یک شیب تند و طولانی رسیدیم که نمی شد در طول آن ایستاد. بنابراین مجبور شدیم که ادامه دهیم. حدود چهل دقیقه بعد از زمانی که قرار بود ایستادیم. بعضی از بچه ها خسته و بعضی دیگر بیسار شاکی شده بودند. ( آقای تبری بسیار شاکی بودند و عدم استراحت را به کم تجربگی من نسبت دادند و حسابی سر بنده غر زدند ). افشارزاده هم خسته شده بود و هر پنج دقیقه یک دقیقه استراحت می کرد. از نکات جالب این بود که ۸۳ای های گروه اصلا از شرایط ناراضی نبودند خیلی راحت با مسایل راه می آمدند تا جایی که تا آخر برنامه من هیچ شکایتی از آنها نشنیدم ، حتی در جلسه انتقادات و پیشنهادات. برادر علیرضا هم که بسیار ساکت بود و اصلا حرف نمی زد. شاید من مجموعا ده کلمه هم از او در طول برنامه نشنیدم. البته مشخص بود در اولین تجربه برفی خسته شده بود. از همه جالبتر حامد بود که به زور راه می آمد و مجبور شدم با برف تهدیدش کنم و گرنه بلند نمی شد که راه بیفتد. ( حدود پنج دقیقه قبل از استراحت ). ساعت ۱۱:۳۰ بود که برای استراحت ایستادیم. هوا کم کم مه آلود شد و بعضی در مورد ادامه مسیر شک داشتند. یک ربع بعد به راه ادامه دادیم. البه قابل ذکر است که آقای علی آقا که چند هفته پشت سر هم با آقای اصغریان کوه رفته بودند در بالا رفتن مسیر سرعت زیادی داشتند و برف را می کوبیدند و پیش می رفتند به گونه ای که هر چه من فریاد زدم که آقا این برنامه پیش برنامه دماوند نیست که اینقدر تند می روی و استراحت نمی دهی گوششان بدهکار نبود. ( البته آخر برنامه با این بهانه که صدای من را نشنیده اند همه چیز توجیه شد و به خیر و خوشی پایان یافت ). در محلی بالاتر از زین اسبی به خط الراس رسیدیم و به سمت قله پیش رفتیم. حدود یک ربع آخر مسیر را من جلو دار ایستادم تا هم تجربه ای برایم باشد و هم سرعت کمی کمتر شود و علی هم استراحتی کرده باشد. یک ضرب تا قله رفتیم و ساعت ۱۲:۵۰ به قله رسیدیم. منظره بسیار زیبای داشت. دماوند به زیبایی پیدا بود و آلودگی شهر تهران کمتر از همیشه به نظر می رسید. دوربین انجمن که از استراحت به بعد از کار افتاده بود در قله هم هر چه تلاش کردیم روشن نشد و مناظر زیادی را از دست دادیم. باد داشت کم کم شدید می شد که ساعت ۱:۱۵ راه افتادیم. در برگشت گروه کمی از هم پراکنده شده بود. هر کسی تلاش می کرد تا بهتر روی برف سر بخورد ولی عمق برف زیاد بود و اکثرا موفق نبودیم. به ابتدای شیب تند رسیدیم و چون مسیر کمی پاکوب شده بود به زور توانستیم تا پایین آن سر بخوریم. البته در همین سر خوردن زانوی محمد کمی آسیب دید. در میان را استراحت کوتاهی داشتیم و ساعت ۲:۴۵ به پناهگاه رسیدیم و در مسجد که درش باز بود ولو شدیم. به علت عمق زیاد برف گروه از پایین آمدن خسته شده بود. تصمیم داشتیم ساعت ۳:۳۰ تا ۳:۴۵ حرکت کنیم و کمی هم در راه برف بازی کنیم ولی به پیشنهاد اکثر بچه ها استراحت را کمی طولانی تر و برف بازی را حذف کردیم. ناهار را خوردیم. بعد ناهار جلسه انتقادات و پیشنهادات برگزار شد که نکته جالب آن طرفداری شدید محمد از سرپرست ( من ) و تشکر او بود که خودم هم نفهمیدم کجای کارم اینقدر اهمیت داشت و تعیین کننده بود، شاید هم طبق اصل حال متقابل این کار را انجام داد.  البته باید ذکر کنم که در این برنامه آقای تبری کمی زیادی سر بنده غر زدند، کم پیش نیامد که از گروه جدا شده و سبقت می گرفتند به این معنی که من هم می توانم سریع بیایم و خسته نمی شوم و اگر اعتراضی می کنم به خاطر بقیه است و استدلالشان این بود که اگر کسی احساس خستگی کرد چون برنامه تفریحی است باید کل گروه بایستد و مراعات حال آن شخص را بکند. من هم سعی کردم برایش توضیح بدهم که اولا این برنامه کاملا جدی است و تفریحی نیست، ثانیا همواره همه اعضای گروه باید به دستور سرپرست گوش بدهند و کسی نباید به بهانه خستگی و قبل از اعلام استراحت بنشیند. در این زمینه محمد و علیرضا و علی هم از من حمایت کردند و گفتند که این از بی تجربگی نیست بلکه از قوانین گروه است. بگذریم. ساعت ۴:۳۰ حرکت کردیم. ساعت ۵:۵۰ بود که به در اصلی رسیدیم و از هم جدا شدیم. من و علی و برادران مسجدیان با ماشین حامد رفتیم و برادر محمد هم محمد را که کمی آسیب دیده بود با خود برد و من هم افتخار دارم که بیان کنم در برنامه ای که به سرپرستی من انجام شد بالاخره ما تلفات دادیم.

کلا برنامه خوبی بود. تجربه های خوبی کسب کردم. برخلاف برنامه داراباد که گروه کوچک و یکدست بود در این برنامه گروه کمی بزرگتر و کنترل آن سخت تر و طرز تفکر افراد از تنوع بیشتری برخوردار بود. بعد مدتها علیرضا و محمد همراه ما آمده بودند و اولین صعود به قله ای بود که ۸۲ای های آن بیشتر از ۸۱ای ها بود ( البته به جز توچال تابستان به سرپرستی آقای فروغی ). قرار بود که آقای امیر سروی هم به ما در مسیر ملحق شوند که ایشان هم نرسیدند. امیر به همراه علی غلامرضایی را وقتی ملاقات کردیم که از قله برگشته بودیم و در مسجد درحال استراحت بودیم. از جمله وسایل مفید برای این برنامه یخ شکن و گتر بود و من که گتر نداشتم جورابهایم کمی خیس شده بودند.

نکته آخر اینکه هیچ وقت ماست موسیر را همانطور که می خرید درون کوله قرار ندهید و حتما درون یک ظرف در دار محکم بگذارید و گرنه مثل ماست من درون کوله تان پاره شده و تمام کوله را کثیف خواهد کرد.