بارگذاری...

Pixi.

قالب حرفه ای پیکسی اولین بار در ایران توسط گروه اتوماتیک در سایت راستچین از سایت مرجع خریداری شده و بصورت حرفه ای فارسی سازی شده است.

آدرس:تهران خیابان الوند شمالی نرسیده به بلوار حکیم
تلفن:02188950000
ایمیل: rtl.automatic@gmail.com

گزارش برنامه پیاده روی اسالم – خلخال

سرپرست: مهدی محقق حضرتی

زمان برگزاری برنامه: ۳و۴/۶/۱۳۸۴

تعداد شرکت کنندگان: ۲۳ نفر

 

شرح برنامه:  

۱-    ابتدا قرار بود مسیر خلخال تا اسالم به صورت پیاده روی انجام شود. با صحبت هایی که با آقای رستمی راهنمای برنامه انجام شد تصمیم گرفتیم مسیر را عوض کنیم. مسیری که ما انتخاب کردیم از روستای کرمان در ۲۰ کیلومتری شمال خلخال روی گردنه آغاز می شد و در انتها به پونل می رسید که در مسیر جاده اصلی بندرانزلی به آستارا قرار دارد. این مسیر از مسیر خلخال اسالم طولانی تر و بکرتر بود. مسیر مستقیم کرمان تا پونل حدود ۵۰ کیلومتر می شود. برنامه من این بود که تا ناهار روز دوم به روستای ارده برسیم و از آنجا به بعد هر وقت که احساس کردیم وقت کم داریم یا بچه ها خسته اند بقیه مسیر را با وانت طی کنیم و ساعت ۸ شب سر قرار با اتوبوس در پونل برسیم.

۲-    ساعت ۷ در ترمینال غرب روبروی تعاونی ۱۵ قرار گذاشتده بودیم. وقتی رسیدم تعدادی از خانم ها آمده بودند. با راننده صحبت کردم و گفتم صورت وضعیت را برای ساعت ۸ بگیرد. برنامه این بود که تا ساعت ۷:۳۰ برای بچه ها صبر کنیم. ولی بعضی ها از این ساعت دیرتر آمدند که لازم می دانم اسمشان را ذکر کنم: آقایان امیری، رستمی و همراهشان، خانم ها ممشلی و نوری. ۸ راه افتادیم. اتوبوس خوبی بود. راننده ها هم به مسیر آشنا بودند. ساعت ۱۱:۱۰ برای نماز و شام ایستادیم. قرار بود ۱۱:۴۵ راه بیفتیم که به علت تاخیر تعدادی از خانم ها برای نماز خواندن ایستادنمان تا ۱۲:۰۵ طول کشید. من تا ساعت ۲ خوابیدم. از آن به بعد اصلا خوابم نمی برد. به رضوانشهر که رسیدیم رفتم کنار راننده و محل قرار را در جاده پونل مشخص کردیم. جاده اسالم به خلخال فوق العاده زیبا بود. حیف که شب بود و تاریک و خیلی خوب دیده نمی شد. درختان تا لب جاده پیش آمده بودند و دیواری را در دو طرف ما ایجاد کرده بودند. شیب مسیر کم کم زیاد می شد تا جایی که رسیدیم به کرمان. تصمیم گرفته شد جلوتر برویم و از روستای الماس حرکت را شروع کنیم.

۳-    ۵:۴۵ از اتوبوس پیاده شدیم. حدود ۱۰ دقیقه پایینتر ایستادیم و وسایل گروهی را تقسیم کردیم. نماز خواندیم. در یک محوطه مسطح جلسه معارفه مختصری داشتیم. آقای امیری آمدند وسط و ۱۰ دقیقه نرمش کردیم. ۶:۴۰ بود که حرکت کردیم. مستقیما انداختیم در جاده. آقای عصاره را به عنوان جلودار و آقای قمصری را به عنوان عقب دار منصوب کردم. آقای رستمی پشت سر آقای عصاره حرکت می کردند و خانم ها پشت سر ایشان و آقایان هم پشت سر آنها. دوربین را دادم به آقای قاجار و ایشان هم مسئول عکاسی گروه شدند. ابتدا همه سرحال بودند و سریع می رفتند و گروه متراکم شده بود. از شیب کنار جاده بالا رفتیم تا مسیر تکراری و خسته کننده نشود. روی تپه های سرسبز حرکت می کردیم. ساعت ۷:۴۰ اولین استراحت بود. طبق اطلاعاتی که راهنما می دادند ما هر چند کیلومتر از مسیر یک چشمه داشتیم ولی آب بعضی از آنها قابل اعتماد نبود و از آنها برنمی داشتیم. ساعت ۷:۵۰ حرکت کردیم. روی یک شیب تند که سایه هم داشت ۵ دقیقه توقف کردیم تا آقای رستمی که برای پیدا کردن چشمه رفته بودند برگردند. گویا آبش مناسب خوردن نبود. ساعت ۹:۱۰ کنار چشمه ای رسیدیم. از آب چشمه برای درست کردن چایی استفاده کردیم. ساعت ۱۰ حرکت کردیم. آفتاب خیلی تند می زد. هوا گرمتر از انتظار ما بود. کلبه های عشایر روی تپه ها و دشت ها پراکنده بودند. یکی از گله ها را دور زدیم. گوسفندهای خیلی سفید و تمیزی داشتند. سگ های گله هم پشت سر هم پارس می کردند. مستقیما به سمت گردنه ای که از دور دیده می شد حرکت کردیم. روی گردنه با منظره بسیار زیبایی مواجه شدیم. دریایی از مه آن سمت گردنه در زیر پایمان بود. چند عکس دست جمعی انداختیم که اتفاقا بسیار زیبا شدند. حدود ۵ دقیقه پایین تر از گردنه برای استراحت ایستادیم. ساعت ۱۰:۴۰ بود. چشمه آب بسیار خوب و مناسبی داشت با آب بسیار خنک. ظرف های آبمان را پر کردیم. حسابی هم آب خوردیم. بعد ۱۵ دقیقه حرکت کردیم. وارد مه شدیم. کم کم مسیر با درختچه های کوچک در دو طرف زیباتر شد. هوا هم خنک تر شده بود. دیگر از آفتاب تند خبری نبود. مسیر سرپایینی بود. راحت می آمدیم. گروه مرتب و منظم حرکت می کرد. حسین قاجار برای بچه ها لیمو نصف می کرد و می داد می خوردند. می گفت داروی ضد وباست. راستی که چسبید. ساعت ۱۱:۵۵ روی چمن مسطحی برای استراحت ایستادیم. طبق برنامه نظر من این بود که در استراحت بعدی ناهار بخوریم. ولی با توجه به ادامه مسیر که از جنگل رد می شد و همچنین توضیحات آقای رستمی تصمیم گرفتیم که ناهار را همانجا بخوریم. قرار گذاشتیم ساعت ۱:۴۵ حرکت کنیم. ولی من خودم ۲:۱۰ آماده حرکت بودم. و این اصلا از سرپرست قابل قبول نیست. البته خانم عصاره در جلسه انتقاد و پیشنهاد مرا سر این موضوع له کردند. استراحت طولانی حال همه را جا آورده بود. بچه ها دوباره انرژی تحلیل رفته شان را بازیابی کرده بودند. زندانه در زیر پایمان قرار داشت و در انتهای دره جاده دیده می شد.

۴-    ساعت ۲:۲۰ حرکت کردیم. کم کم وارد جنگل شدیم. ابتدا آقای رستمی مسیر پیشنهادی خودشان را رفتند و پس از حدود۲۰ دقیقه حرکت وقتی که کاملا مه ما را فرا گرفت ایشان هم مسیر مورد نظر من را پذیرفتند و ما مقداری از مسیر رفته را به گونه ای دیگر برگشتیم. داخل جنگل حرکت می کردیم در مه. به شما که الان این گزارش را می خوانید پیشنهاد می کنم حتما عکس های این قسمت از برنامه را نگاه کنید، مناظر بسیار زیبا هستند. ساعت ۳:۲۰ روی چمن در شیب ایستادیم برای استراحت و عکس دست جمعی انداختیم. ظرف های آبمان را پر کردیم، از آبی که می گفتند از منبع می آید. جنگل انبود در زیر پایمان دیده می شد. می خواستیم وارد آن شویم و این قسمت از مسیر را خود راهنما هم نرفته بود. تقریبا مسیر اکتشافی بود. ساعت ۳:۴۰ حرکت کردیم. بعد ده دقیقه راهنما با یکی از محلی ها صحبت کردند و با مسیر آشنا شدند. گروه دوباره حرکت کرد. انجا اتفاق جالبی افتاد: من می خواستم از اکیپ عقب دار ( آقایان قمصری، هاشمی و قاجار ) و آقای امیری عکس بیندازم، شیب هم خیلی تند بود. همین که نشستم روی زمین سنگینی کوله آنچنان گشتاوری ایجاد کرد که من از عقب یک دور کله ملق زدم. داشتم خودم را کنترل می کرد که آقای امیری مرا گرفت. نمی دانید چه هیجانی داشت. خلاصه من ۵۰۰ امتیاز به تنهایی کسب کردم و از همه رقیبا جلو زدم. ( قبل از من خانم حشمت زاده کوچک که زمین خورده بودند و زانوی شلوارشان پاره شده بود فقط ۲۰۰ امتیاز گرفته بودند ). داخل جنگل می آمدیم. مسیر باریک و کمی گل آلود بود. به درختای میوه وحشی رسیدیم. سیب بود و آلو. سیب ها که نرسیده و کال بود ولی آلوها قرمز شده بودند و قابل خوردن. بچه ها حمله کردند. وقتی گروه از منطقه ای رد می شد اثری از هیچ میوه ای باقی نمی گذاشت. بعضی هم که گویا تصمیم داشتند خود درخت را از ریشه دربیاورند و در راه کم کم از میوه هایش بخورند. آقای عصاره برای افزایش روحیه بچه ها برای  آنها آلو میچید و می داد می خوردند. ( می بینید ما تو گروه چه شکلی روحیه هامونو تقویت می کنیم؟ ). سریع حرکت می کردیم چون هنوز از مسیر خیلی مطمئن نبودیم. ساعت ۴:۵۵ زیر درخت بزرگی ایستادیم برای استراحت. این قسمت از مسیر خیلی طولانی و خسته کننده بود. کم کم باران جنگلی شروع شد. قطرات بسیار ریز نم نم می باریدند و این چیزی بود که پیش بینی آن را کرده بودیم. ساعت ۵:۱۰ حرکت کردیم. بعد مدتی به جاده رسیدیم. جاده به سمت شرق حرکت می کرد. خیلی از این که مسیر درست باشد مطمئن نبودیم. چون جاده مقداری به سمت بالا شیب داشت. این جاده به جاده بزرگتری وصل شد. در نم نم باران و هوای مه آلود تشخیص موقعیت نصبت به محل شروع حرکت بعد ناهار کار ساده ای نبود. من که خودم جهات را هم قاطی کرده بودم. عاقلانه ترین کار ادامه مسیر در جاده بود. به کلبه ای رسیدیم. پیرمرد صاحب کلبه گفت که ۳۰ دقیقه تا قهوه خانه راه باقی مانده. در کلبه اش به اندازه ما جا نداشت. ادامه دادیم. دو طرف جاده شیب تند بود و نمی شد وارد آن قسمت شد. راهنما می گفت که پایین دست جاده کنار رودخانه کلبه هایی هستند که به علت مه نمی شد آنها را  دید. ساعت ۶:۲۵ تا۶:۳۰ استراحت کوتاهی داشتیم. چون باران می بارید و کم کم هوا داشت تاریک می شد و جای خوبی برای نشستن نبود دوباره حرکت کردیم. من به بچه ها گفتم آنقدر می رویم تا به کلبه ای برسیم. ساعت ۷:۳۰ رسیدیم به قهوه خانه. بچه ها روی نیمکت های بیرون آن ولو شدند. بعضی ها که اولین بارشان بود کوه می آمدند، بعضی هم اولین بار بود کوله سنگین می انداختند برنامه برایشان سخت بود. مسیر طولانی تر از آن چیزی بود که حدس می زدیم. صاحب کلبه با چایی از ما پذیرایی کرد که حقیقتا چسبید. یک بز هم که گویا علوفه ای برای خوردن پیدا نکرده بود پاهای جلویش را به درختی تکیه داده بود و گردنش را دراز کرده و از برگ های درخت میخورد، منظره سرگرم کننده ای شده بود. همانجا شام خوردیم و خوابیدیم. قرار شد ۶ بیدار باش و ۸ حرکت باشد. ما بیرون و خانم ها داخل کلبه که گویا مرتب و تمیز بوده. تعدادی از آقایان زیر سقف آلاچیق خوابیدند که صبح زیرانداز و کیسه خوابشان خیس شده بود و خودشان هم در آستانه خیس شدن قرار داشتند. من و اکیپ عقب دار روی صندلیها و نیمکت ها خوابیدیم. نکته جالب این بود که هر از چند گاهی با صدای بلند آآآآخ یکی از بچه ها بیدار می شدیم که از بالای نیمکت ها تالاپ می افتادند پایین. مخصوصا حسین که از روی میز افتاد و علاوه بر خودش آقای امیری را هم به زدن فریادی وادار کرد. نکته دیگر حضور سگ ها در کنار ما بود. شب قبل شام یکی از آنها پای آقای جواهری را گاز گرفت ولی گویا طعم خوبی نداشت و از بقیه بچه ها صرف نظر کرد.

۵-    صبح با صدای زنگ موبایل حامد از خواب بیدار شدم. کم کم بقیه را هم بیدار کردیم. هنوز باران نم نم می بارید. خانم ها هم آمدند. صبحانه مختصری خوردیم و صبحانه مفصلی به سگ ها دادیم. بی چاره ها از بس گرسنه بودند نان هایی که برایشان می انداختیم بوی هوا میقاپیدیند و می خوردند.  ۸:۱۰ راه افتادیم. همان جاده قبلی، دو طرف شیب زیاد و پر از درخت، به طوری که هر چه تلاش کردیم جنگل را ندیدیم.  ساعت ۹:۱۵ تا ۹:۲۵ استراحت کردیم. سنگینی برنامه روز قبل بچه ها را خسته کرده بود و اکثرا پاها و شانه هایشان درد می کرد ( البته خودم هم همین وضع را داشتم ). دوباره حرکت کردیم در همان جاده قبلی. این بار شروع کردیم به شعر خواندن. تمام آرشیو شعر گروه را زیر و رو کردیم. چند تا شعر جدید هم اضافه کردیم. با خواندن شعر ” ما میریم به الوند” خاطرات برنامه دماوند هم زنده شد. ۱۱:۲۰ به مدت ۲۰ دقیقه کنار مغازه ای ایستادیم و ظروف آبمان را پر کردیم. دوباره راه افتادیم در همان جاده قبلی. یک گله اسب زیبا از کنارمان رد شد. چقدر زیبا و البته ترسو بودند. از کنار روستای ارده که در بالادست جاده بود رد شدیم. ساعت ۱۲:۳۵ برای استراحت ایستادیم. هر چه بیشتر می گذشت وضعیت ولو شدن بچه ها روی زمین در هنگام استراحت بدتر می شد. اینجا بود که اکیپ هیولایی عقب دار هم ولو شدند. دوباره راه افتادیم، در همان جاده قبلی. فکر می کنم شما هم که این گزارش را می خوانید خسته شدید. واقعا هم همین طور شده بود. مسیر زیبا بود ولی تکراری. بعضی از بچه ها آنقدر پایشان درد گرفته بود که سر شده بود و دیگر احساسی نداشت. این اواخر سرعت هم گرفته بودند. سرعتمان را اندازه گرفتیم. با مقایسه با مقدار  مسیر باقیمانده معلوم شد که بین ۱۰ تا ۱۱ ساعت از مسیر باقیمانده. ساعت ۱:۵۰ بود که طی مشورتی که با آقای عصاره داشتم ایشان محل مناسبی برای استراحت و ناهار پیدا کردند. وقتی به بچه ها گفتم می توانند تا ساعت ۶ استراحت کنند بعضی هاشون شروع کردن به هورا کشیدن. بقیه هم باورشون نمی شد. حتی خانم عصاره که تقریبا داشت شاخ درمی آورد. به بچه ها گفتم که دیگر پیاده روی نخواهیم داشت و بقیه مسیر را با وانت می رویم.

۶-    ناهار خوردیم. خیلی زیاد. انواع و اقسام کنسرو و مائده و شربت و… . چایی هم خوردیم. استراحت مفصلی کردیم. بعضی ها ( اکیپ بچه های ارشد ) آتش روشن کردند. ان طرف جاده دستشویی شیک و مناسبی بود ( مناسب از این نظر که دستشویی قبلی  مسیر از یک آلاچیق چوبی نصبه و نیمه و با پارچه ای که نیم متر با زمین فاصله داشت  و اصلا پناهگاه خوبی برای شکار محسوب نمی شد تشکیل شده بود، ولی خداییش این یکی خیلی بهتر بود. حتی در هم داشت ! ! ! ). البته از ساختمان  دستشویی جالبتر سیستم انتقال فاضلاب آن بود که همه را به تعجب و تحسین واداشت. در توصیف آن محل کتابها همی توان نبشت، ولی من به همین اکتفا کنم که: به برکت آن جا مناظر سرسبز و بدیعی تا دور دست ها فراهم گشته بود و رهگذران را طراوتی بهاری همی داد. خوب بگذریم. شیر آبی هم بود که با آبش چایی درست کردیم. من و علی ۴:۳۰ رفتیم کنار جاده برای گرفتن وانت. با یک وانت که بار به بالا می برد ۲۲ هزار تومان طی کردیم که تقریبا ۳ برابر قیمت واقعی بود و ما نمی دانستیم. وقتی آمد و ما فهمیدیم گفتیم برود و کمی هم شرمنده شدیم. ساعت ۵ نم نم بارانی گرفت که کم کم به رگبار تبدیل شد. سریع وسایل را جمع کردیم و آمدیم کنار جاده. هر وانتی می آمد صحبت می کردیم که ما را می برد یا نه. باران هم قطع شده بود. همه بچه ها بیکار نشسته بودند روی تیر چراغ برق هایی که کنار جاده افتاده بود و همدیگر را نگاه می کردند. قرار با اتوبوس ها ساعت ۸ بود و ما با وانت بیشتر از ۵۰ دقیقه را نداشتیم. باید چه کار می کردیم؟ اینجا بود که شم سرپرستی من گل کرد و بازی بی مفهوم مسخره دست رشته را با یک توپ کاملا کروی ( چفیه حسین که به ابتکار خانم عصاره و پدرشان تبدیل به توپ شده بود ) شروع کردیم. اول کسی علاقه ای نشان نمی داد. کم کم آمدند و دو تیم ۴ یا ۵ نفره شدیم. وسط جاده، که البته رفت و آمد آن هم خیلی زیاد نبود. بقیه هم تشویق می کردند. ساعت ۶:۱۰ وانتی گیر آمد و در دو نوبت ما را پایی برد. من با نوبت اول رفتم و ساعت ۶:۵۰ به انتهای جاده رسیدیم. اتوبوس آمده بود. راننده ها رفته بودند رضوان شهر صورت وضعیت بگیرند. چایی درست کردیم و خوردیم. راننده ها هم آمدند. لباسهایم را هم عوض کردم. ساعت ۸ بقیه هم با سری دوم آمدند. بعدا فهمیدم در این زمان کوتاهی که همراه گروه نبودم چه اتفاقاتی افتاده در این زمینه انتقادات شدیدی به بعضی ها وارد است که حرف سرپرست را ندیده گرفتند و ….. ما که بخشیدیم. البته مقداری هم تقصیر خودم بود که عجله کردم و بعد از خودم کسی را معرفی نکردم که بقیه حرف او را گوش کنند. حالا به شما که این گزارش را می خوانید توصیه می کنم حتما وقتی گروه را دو قسمت می کنید برای هر قسمت سرپرست تعیین کنید. حتی اگر می دانید که کسی در جمع حضور دارد که همه به حرف او گوش می دهند این کار را بکنید. ( من هم فکر می کردم همه حرف آقای عصاره را گوش کنند ولی چیز دیگری شد ). تا ۸:۱۰ وسایلشان را چیدند و بعضی ها هم از کتری تمام نشدنی من چایی خوردند. به راننده گفتم که نیم ساعت دیگر صبر کند. در فضای بازی پایین جاده و کمی روشن جلسه انتقاد و پیشنهاد برگزار شد. برخلاف آنچه انتظار داشتم اکثرا گفتند که در برنامه بسیار بهشان خوش گذشته و فقط کمی از طولانی بودن مسیر گله داشتند. یکی از آقایان هم اصرار داشت که بگوید ضعیف ها رو نیارین“. وقتی هم که پرسیدیم ضعیف ها رو معرفی کن گفت ” تمام ضعیفه ها ضعیف حساب می شوند” البته بماند که خودش هم این اواخر خسته شده بود. ساعت ۸:۴۰ سوار بر اتوبوس به سمت تهران حرکت کردیم. سر راه جایی برای شام و نماز ایستادیم. تقریبا ۳:۴۵ وارد میدان آزادی شدیم و ۴:۱۰ روبروی درب رشت و نزدیک ۵ خانه.

۷-    فکر می کنم توضیح دیگری وجود ندارد به جز مسائل مالی که بد نیست از این به بعد در گزارش ها آورده شود: کرایه یک اتوبوس دربستی برای رفت و برگشت به خلخال ۲۱۶۰۰۰ تومان می شد. رفتیم با آقای گلی پور و حامد داخل ترمینال و با راننده ها صحبت کردیم. ۱۹۰۰۰۰ تومان راضی شدند و ۴۰۰۰۰تومان بیعانه دادیم. بقیه پول را هم جلوی در رشت تحویل دادیم. آدم های خوبی بودند و از این به بعد برای مسیر خلخال می توان از آنها استفاده کرد.  اکبری: ۰۹۱۴۳۵۲۲۲۴۹ و علمی: ۰۹۱۴۴۵۱۹۷۴۰٫ در رستوران ها رفتنی ۱۵۰۰ و برگشتنی ۱۰۰۰ تومان پول کرایه میزها شد. ۱۲۰۰۰ تومان به قهوه خانه محل شب مانی دادیم. ( خیلی قیمت مناسبی بود چون سه سری به ۲۳ نفر چایی داد و یک اتاق هم شب کرایه داد و یک آلاچیق و تعدادی میز و نیمکت هم در اختیارمان گذاشت. شب برایمان آتش روشن کرد و البته سگش هم پای دوستمان را گاز گرفت ). با یک حساب سر انگشتی۰۰۰ ۲۰۵ تومان هزینه برنامه شد. از هر کس ۸۰۰۰ تومان گرفتیم و بقیه مخارج هم توسط گروه ( خانم عصاره ! ) تامین شد.

۸-    در اینجا لازم است از تمام شرکت کنندگان در این برنامه مخصوصا راهنما و جلودار و اکیپ عقب دار تشکر کنم.