بارگذاری...

Pixi.

قالب حرفه ای پیکسی اولین بار در ایران توسط گروه اتوماتیک در سایت راستچین از سایت مرجع خریداری شده و بصورت حرفه ای فارسی سازی شده است.

آدرس:تهران خیابان الوند شمالی نرسیده به بلوار حکیم
تلفن:02188950000
ایمیل: rtl.automatic@gmail.com

گزارش برنامه شیرپلا

شرکت کنندگان: مهدی محقق حضرتی, علیرضا مسجدیان و حامد هاشمی      

قرار ساعت ۶:۳۰ ضلع شمالی میدان ولیعصر بود. متاسفانه چون من ساعت ۵ صبح خوابیده بودم ( برای اینکه ما رفته بودیم پیشباز عمه رویا هر چند که من خوابم برد و ایشان را ندیدم ) تازه ساعت ۶:۴۵ بود که از خواب بیدار شدم. تا نماز بخوانم و وسایل را در کوله بگذارم و آماده شوم و حرکت کنم ساعت ۷:۱۰ شده بود. خیلی هول هولکی آماده شدم. ساعت ۷:۲۰ سر قرار رسیدم و حرکت کردیم. برنامه این بود که به داراباد برویم اما چون پنجشنبه بود خیابان ها شلوغ بودند و ما هم دیر حرکت کرده بودیم علیرضا و حامد برنامه را عوض کردند و قرار شد برویم سمت دربند. البته من با این تصمیم گیری مخالف بودم ولی چون دیر رسیده بودم دهانم بسته بود و نمی توانستم نظر خودم را به آنها بقبولانم و نیز اینکه من سرپرستی برنامه را به علیرضا سپرده بودم نیز در این رابطه بی تاثیر نبود. بالاخره تقریبا ساعت ۸ بود که ماشین را پارک کرده بودیم و آماده حرکت بودیم. بعد از این که به شیب رسیدیم دقایقی ایستادیم تا یخ شکن ها را ببندیم و من هم که صبحانه نخورده بودم چیزی بخورم. ۸:۱۵ بود. دوباره راه افتادیم و من جلو می رفتم وسرعت را تنظیم کردم. بعد حدود یک ساعت و نیم حرکت استراحتی ده دقیقه ای کردیم. این استراحت در محل آخرین مغازه قبل از شروع طنابها بود. ساعت ده بود که دوباره حرکت کردیم و بعد یک ساعت به شیرپلا رسیدیم ( ساعت ۱۱ ). به نظر من که خیلی خوب آمدیم چون من قبل از آن نتوانسته بودم این مسیر را فقط با یک استراحت بیایم و فقط ۳ ساعت طول بکشد. تازه خسته هم نشده بودم و نیز من که جلو حرکت می کردم سعی می کردم که آهسته بیایم که احتمالا حامد خسته نشود و نیز برای خودمان انرژی برای ادامه مسیر باقی بماند. طبقه اول پناهگاه بساطمان را پهن کردیم و چیزی خوردیم و از اینجا بود که بحث شروع شد. من می گفتم باید حرکت کنیم و حداقل تا شیرپلا برویم ولی علیرضا و حامد نظرشان این بود که تا همانجا کافی است و لزومی ندارد که خودمان را خسته کنیم و شب جنازه مان به خانه برسد. همچنین دلیل دیگرشان این بود که می گفتند قرار است هفته بعد این مسیر را تا قله برویم و اگر امروز بخواهیم بالاتر رویم دیگر برای هفته بعد انگیزه ای باقی نمی ماند و مسیر برایمان ( مخصوصا حامد ) تکراری می شود. بالاخره من نتوانستم راضیشان کنم و قرار شد همانجا نهار بخوریم ، استراحت کنیم و برگردیم. بعد نهار کنار بخاری گرم پناهگاه روی صندلی ها خوابیدیم که خیلی چسبید و خداییش من که خستگی ام در رفت. ساعت ۱:۳۰ بود که راه افتادیم. پایین آمدنی خیلی سریع می آمدیم و بعضی جاها را می دویدیم. البته در مسیر برف بازی هم کردیم. بعد یک ساعت و نیم  پایین رسیدیم. ابتدای مسیر را با لودر و بیل مکانیکی داشتند صاف می کردند و مسیر به علت آب شدن برفها خیلی گلی شده بود. من انداختم روی بیراهه و از بین رستوران های دربند سردرآوردم. برای اینکه به خیابان برسم مجبور شدم دوبار از ارتفاه تقریبا ۲ یا۲٫۵ متری پایین بپرم روی برف چون راه دیگری نبود . البته این باعث شد که اکثر مردمی که آنجا بودند برگردند و من را نگاه کنند. تقریبا ۱۰ دقیقه زودتر از بچه ها رسیدم پایین. شلوار بچه ها خیلی گلی شده بود ولی شلوار من تقریبا تمیز بود. شلوارشان را عوض کردند. سوار ماشین شدیم و برای نماز رفتیم امامزاده صالح. بعد نماز هم حرکت کردیم و پایین آمدیم. حامد خیلی مرام گذاشت و ما را تقریبا تا نزدیک خانه رساند. کلا در این دو برنامه اخیر حامد را بهتر شناختم. تقریبا بچه پایه ای است و علاقه زیادی به ماشین سواری دارد. در دانشگاه دوستهای زیادی ندارد دلیلش هم این است که هنوز هم با دوستان دوره دبیرستان شدیدا در ارتباط است نیازی به پیدا کردن دوست در دانشگاه نداشته است.به هر حال موضوع رفتن به سینما برای دیدن فیلم قدمگاه هم مطرح شد که به دلیل نامرتب بودن سر و وضع و نداشتن شلوار مناسب و همچنین برنامه من که قرار بود شب برویم منزل عمه رویا منتفی شد. خداحافظی کردیم و رفتیم به خانه.

نتیجه گیری: اگر می خواهی نظرت روی جمع موثر باشد و تصمیم گیری بر خلاف نظر تو صرت نگیرد بهتر است اولین نفری باشی که در سر قرار حاضر می شوی. به عبارت دیگر نباید بگذاری وقتی که نیستی تصمیم گیری شود و مطمئن باش نظر اولین نفر مقدم بر نظر افراد دیگر است.